تبلیغات یارو می خواست به یکی زنگ بزنه ، پوشش لنز دوربینو باز کرد! خودش هم خندش گرفت ( جون من یکی به من بگه دوربین چه ربطی به تماس داره؟ )
پوششو بست. حالا رفت تو مدیریت فایل!
من نوشت : بعضی وقتا لازم نیست آدم خودشو با تکنولوژی وفق بده ، تکنولوژی باید خودشو با آدم وفق بده.
یه قاصدک اومده بود تو خونمون
منو جو گرفت
خواستم این قاصدکو فوت کنم تا به اولین نفری که رسید پیام آور شادی باشه ...
به سمت آسمان قاصدکو فوت کردم
قاصدکو باد مستقیم برد توی دستشویی!
پ ن : ناخوداگاه یاد یه جوک می افتم. یارو شب خواب می بینه که تو حنابندونه ، صبح پا می شه می بینه سرو صورتشو گوه مالیدن!
تو دوبله ی شرک 2 اولش یه جمله ی عجیب داره:
و این سرنوشت بود که می خواست بوسه ی اون طلسمو بشکنه
به نظر من درستش این می شه:
و این بوسه بود که می خواست طلسم اون سرنوشتو بشکنه
پسر عموی مامانم رفته بود خواستگاری یه دختر ، بعدش خواهر بزرگه ی دختره چایی براشون آورد. اینا هم روشون نشد بگن ما اومدیم خواستگاری دختر کوچیکه ، نه دختر بزرگه!
خلاصه با هم ازدواج کردن (مثل اون لحظاتی که آدم می ره لباس فروشی ، سه چهار تا لباسو پرو می کنه و به خاطر این که روش نمی شده بگه نمی خوام لباسو می خره!)
بعد از دو سال دعواشون شد مرد به زن گفت : من نمی خواستم با تو عروسی کنم ، می خواستم با آبجی کوچیکت عروسی کنم.
به خیر گذشت. الان هم نزدیک به سی ساله دارن با هم زندگی می کنن و 4 تا نوه دارن.
