پسر عموی مامانم رفته بود خواستگاری یه دختر ، بعدش خواهر بزرگه ی دختره چایی براشون آورد. اینا هم روشون نشد بگن ما اومدیم خواستگاری دختر کوچیکه ، نه دختر بزرگه!

خلاصه با هم ازدواج کردن (مثل اون لحظاتی که آدم می ره لباس فروشی ، سه چهار تا لباسو پرو می کنه و به خاطر این که روش نمی شده بگه نمی خوام لباسو می خره!)

 بعد از دو سال دعواشون شد مرد به زن گفت : من نمی خواستم با تو عروسی کنم ، می خواستم با آبجی کوچیکت عروسی کنم.

به خیر گذشت. الان هم نزدیک به سی ساله دارن با هم زندگی می کنن و 4 تا نوه دارن.